تربچه با گریه از خواب بیدار می شه. می رم بغلش می کنم و آرومش می کنم. بعد از این که آرامش به زندگی باز می گردد:
من : تربچه ! چرا گریه می کردی؟
تربچه (پس از طفره رفتن فراوان) : آخه بابا دارن فوت می کنن!
من: " کی گفته بابا دارن فوت می کنن؟! فک کنم خواب بد دیدی. آره؟!"
تربچه: " نه، خواب ندیدم ولی مگه ندیدین چن تا از موهای بابا سفید شده؟ خب دارن پیر می شن بعدش هم فوت می کنن دیگه!"
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 0:19  توسط گاگول
|
آقای خونه از قدیم یه غده ی چربی توی پاش داره که چن روزیه چرک کرده و دردناک شده.
من: " آخ آخ! اوضاعت خیلی نگران کننده است ها! بدو زودتر وصیت کن ثلثت مال من بشه!"
آقای خونه: " تو به جای این که به فکر ثلث باشی بهتره نگران همون سهم الارث قانونیت باشی که بعد از مرگم می فهمی باید با دو سه تا خانوم دیگه تقسیمش کنی!"
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 2:12  توسط گاگول
|
مادر کلا چیز مفیدیست! یکی از اصلی ترین فواید مادر از این قرار است که موجودیست که می تواند به وقت مقتضی به شما اجازه ندهد! مثلا :
فینگیل اومده دم خونه تون که شما رو ببره خونه ی خودشون. شما هم اصن دلتون نمی خواد برین و می دونین اگه به فینگیل باشه، شده شما رو خِرکش کنه ، ور می داره و می برتتون بالا(همون خونه ی خودشون) . پس شما می رین به مامانتون می گین " مامان! اجازه می دین برم بالا؟" و وقتی مامانتون امیدتون رو ناامید کرد وگفت "باشه برو!" می زنین زیر گریه که "آخه من نمی خوام برم" و اونوقت مامانتون که قلبش عینهو گنجیشک می مونه و طاقت اشک های شما رو نداره، فرتی می گه: "باشه خب! اصلا اجازه نمی دم بری خونه ی فینگیل اینا!"
یا مثلا وقتی فینگیل به شما می گه "تیله هات رو می دی مال من باشه؟"، شما با خوشرویی و محبت هر چه تمام تر می گین " اگه مامانم بذاره باشه" بعد سریع می رین مامانتون رو توجیه می کنین که جرات داره اجازه بده شما همچین بذل و بخششی بکنین!
خلاصه اش که در فواید مادر هر چی بگیم کم گفتیم! کلا خعلی نافرم مفیده!
+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 1:18  توسط گاگول
|
دارم به پست یکی از دوستان که راجع به زودرنجی خانومها نوشته فک می کنم. :" آقای خونه! من زودرنجم؟"
آقای خونه :" زود رنج که نه٬ ولی وقتایی که خوابت میاد خودِ رنجی!!"
+ نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 14:19  توسط گاگول
|
دارم چایی می خورم و تربچه هم هوس کرده با من کشتی بگیره .
من : "تربچه ! نکن! چایی داغ می ریزه روم ها!"
تربچه: " مامان! شما چرا همش به فکر خودتونین؟ چرا به فکر دیگران نیستین؟"
من: " یعنی اگه بخوام به فکر دیگران باشم باید بذارم شما من رو له کنی بعد چایی بریزه روم بسوزم؟"
تربچه: " آره دیگه! اونوقت دیگران می تونن هر هر بهتون بخندن!"
+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 11:53  توسط گاگول
|
آقای خونه: تربچه! این مامانت خیلی عزیزه ها! عاشقشم اساسی!
تربچه: پس چرا هی راه می رین می گین " من از مامان می ترسم٬ من از مامان می ترسم ؟!"
+ نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 19:30  توسط گاگول
|
تربچه ندید عاشق قوی ترین موجود دنیا که بنا بر قول جناب مستطاب فینگیل همانا مرد عنکبوتی می باشد می شه! ینی توی بازی هاش یکی از اسباب بازی ها نقش مرد عنکبوتی رو به عهده می گیره و بعد می زنه دمار از روزگار سایر اسباب بازی ها که دشمن حساب می شن در میاره!
چن هفته بعد موجود زورمند دیگه ای پا به عرصه ی وجود می ذاره به اسم "ارزولا" که ظاهرا فینگیل خان معتقدن که از نظر زور بازو با مرد عنکبوتی برابری می کنه. من هم که تا حالا اسم این موجود شریف رو نشنیدم فک می کنم لابد مال این کارتون های جدیده و من تو باغ نیستم ؛ تا این که یه بار می ریم یه اسباب بازی فروشی و تربچه با خوشحالی آدمک "زورو" رو نشون می ده و می گه: مامان! می شه ازین " ارزولا "ها برام بخرین؟!
چن وقت بعد، تربچه پس از مشاهده ی سی دی "بِن تِن" در منزل فینگیل اینا، به این کشف مهم نائل میاد که مرد عنکبوتی و ارزولا! کلا در برابر "بن تن" چیزی هستن تو وادی های سوسک! و خلاصه بن تن می شه قهرمان بازی های تربچه!
و اما این روزها:
تربچه بعد از خوندن مجموعه داستان های پیامبران، با یه دو دو تا چهارتای ساده به این نتیجه می رسه که با توجه به این که مردعنکبوتی و ارزولا و بن تن واقعی نیستن ولی پیامبر ها واقعی بودن، پس قهرمان حقیقی پیامبرها هستن و این می شه مدل جدید بازی تربچه ای: یکی از اسباب بازی هاش رو میاره :"مامان! این مثلا یه پیامبره!" بعد یه دایناسور میاد نزدیک پیامبره و "دیش دیش ، پَق پَق " و دایناسوره دو متر پرت می شه اون ور تر و پیامبر مزبور بدون کوچکترین خراشی از صحنه ی کارزار خارج می شه!
+ نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 11:3  توسط گاگول
|
بابا دارن کمدشون رو مرتب می کنن : " من یه عالمه از این چوب لباسی های خشکشویی دارم که لازمشون ندارم٬ اگه کسی لازم داره بدم بهش."
آقای خونه: " اینا فقط به درد این می خوره که باهاش تیرکمون درست کنی گنجیشک ها رو بزنی!!"
شوهر خواهر گرام: "نه٬ اینا بهترین چیز برای باز کردن در ماشینه!!"
داداش کوچیکه ( در حالی که داره ادای معتادها رو در میاره) : " اصن اینا راست کار منقله که باهاش ذغال ها رو این ور اون ور کنی!!!"
گفته بودم خانواده ام یکی از بزرگترین افتخارات منه؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 6:59  توسط گاگول
|
پسرخواهر آقای خونه یه مجموعه کتاب داستان های پیامبران برای تربچه می خره. تربچه متوجه می شه توی همه ی این کتاب ها، خدا آدم هایی رو که خیلی خوب بودن به پیامبری انتخاب می کنه : "مامان! اگه من هم به حرف مامان بابام گوش کنم و بچه ی خوبی باشم٬ پیامبر می شم؟"
من :" نه مامانی ..."
تربچه بدون این که بذاره من توضیح بیشتری بدم شروع می کنه بغض کردن و بعد هم گوله گوله اشکه که از چشاش میریزه!
جناب باریتعالی!عزیز دلم! آخه واسه چی نبوت رو خاتمه دادی ؟! این پسر ما به پیامبر شدن امید ها بسته بود!
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 7:7  توسط گاگول
|
فینگیل: تربچه! تو نماز رو بلدی؟
تربچه: بیشترشو
فینگیل: من که بیشتر از بیشترشو بلدم! دلت بسوزه! تو که بیشتر از بیشترشو بلد نیستی!
+ نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 1:14  توسط گاگول
|
من :" تربچه خیلی گل شده! خیلی دوسش دارم. با فینگیل و جینگیل که مقایسه اش می کنم٬ خداییش خیلی بچه ی حرف گوش کن تریه!"
آقای خونه: "آخه مامانش خیلی خانومه!!! جدی می گم ها!!! من همه ی تربیت تربچه رو از چشم تو می بینم!"
من (در حالی که نیشم تا بناگوش بازه) : " من هم همه ی بی تربیتی های تربچه رو از چشم تو می بینم!"
+ نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 1:4  توسط گاگول
|
توی حرم امام رضا ، آقای خونه برای تربچه این داستان حضرت زهرا رو که اول برای همه ی همسایه ها دعا کردن بعد برای خودشون رو می گه و نتیجه می گیره که همیشه باید آدم برای بقیه قبل از خودش دعا کنه. بعد با هم می رن زیارت.
بعد از زیارت:
آقای خونه : " تربچه! چه دعایی کردی؟"
تربچه در حالی که داره به پشتش اشاره می کنه :" دعا کردم همه ی آدم ها اینجاشون دو تا بال در بیارن!"
+ نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 9:28  توسط گاگول
|
تربچه تحت تعلیمات جناب فینگیل : دخترا بادکنکن دست بزنی می ترکن!
: " مامان! می دونین چرا می گم دخترا بادکنکن؟ برای این که از سوسک می ترسن!!!
من: " یعنی اگه از سوسک نترسن دیگه به نظر تو بادکنک حساب نمی شن؟!"
تربچه: " آره! اونوقت دیگه جزو پسرا حساب می شن!!"
+ نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 10:22  توسط گاگول
|
تربچه: مامان! اون دفعه بود که من توی ماشین به باباجون گفتم اگه از همه ی ماشین ها جلو بزنین بهتون جایزه می دم، نمی خواستم بهشون جایزه بدم که! می خواستم یه کاری کنم بنزین ماشینشون تموم بشه!!
+ نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 10:55  توسط گاگول
|
نصفه شب از مسافرت می رسیم خونه و هنوز نرسیده میام سیم تلفن رو که از قضا کنار میز اوتو می باشد٬ به لپ تاپ وصل می کنم و ولو می شم رو زمین به خوندن کامنت ها. آقای خونه می خواد برای صبح که کلاس داره لباساش رو اتو کنه :" می شه یه ذره بری اونورتر؟" هر چی فک می کنم می بینم راه نداره حتی نیم سانت تکون بخورم! :" می شه میز اتو رو ببری یه جای دیگه اتو کنی؟" آقای خونه با مظلومیت فراوان شروع می کنه به جابجا کردن میز اتو.
من: " شرمنده! می دونم خیلی پرروام ... و البته تنبل!"
آقای خونه: "عیبی نداره! همون موقع که داشتم زن شیرازی می گرفتم باید فکر این روزاش رو می کردم!"
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 16:33  توسط گاگول
|
تربچه چونان همیشه غذاشو نمی خوره.
من: تربچه! می دونی که تا غذاتو نخوری باهات بازی نمی کنم
تربچه: اصن حالا که اینطوریه من هم می پرم روی شکم مامان!
من: اگه این کار رو بکنی که تا شب باهات بازی نمی کنم.
تربچه بعد از مدتی تامل و سبک سنگین کردن اوضاع در حالی که داره برای پریدن آماده می شه : "شب بازی می کنین دیگه؟!"
+ فقطططططططط و فقط به خاطر این که سوگل گفت دیگه پست نذارم٬ چند روزی پست جدید نمی ذارم. مدیونین فک کنین رفتم مسافرت ها!
+ نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 2:56  توسط گاگول
|
شوهرخواهر گرام برای آقای خونه اس ام اسی می زنه حاوی حدیثی با این مضمون:
" کسی که در کارهای خانه به همسر خود بدون سرکشی و دلتنگی و تکبر خدمت نماید٬ پروردگار اسمش را در دفتر شهدا ثبت می کند . یک ساعت خدمت کردن به همسر در کارهای خانه بهتر از عبادت هزار سال و هزار حج و هزار عمره است..."
تا اینجاش آقای خونه به این حدیث مثل تمامی احادیث خوب و مفیدی که متاسفانه توفیق عمل بهش وجود نداره نگاه می کنه! تا این که می رسیم به این قسمت حدیث:
"...خدمت به همسر کفاره ی گناهان کبیره و صداق ازدواج با حورالعین است..."
ینی همین که کلمه ی "حور العین " رو می بینه٬ بدون اتلاف وقت٬ سریع می گه: " خانوم! من در خدمتم!"
+ نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 12:52  توسط گاگول
|
داداش کوچیکه تربچه رو روی دوشش می ذاره و می گه : یه گوسفند می فروشیم. کسی نمی خره؟
تربچه در حال لگد پرانی به داییش: گوسفنده داره بهتون لگد می زنه!
من: مامانی! جدی تو نقش گوسفند فرو رفتی ها!
چند دقیقه بعد داستان برعکس می شه:
تربچه که مثلا داییش رو روی دوشش گذاشته ولی داره در عمل خفه اش می کنه : یه بزغاله می فروشیم!
شوهرخواهر گرام: وای! چه حرف زشتی!
بعد ما همه مون یه جوری به شوهر خواهر گرام نیگا می کنیم که یعنی بچه که چیزی نگفت٬ چیزی که عوض داره گله نداره!
شوهرخواهر گرام: نه٬ ازین جهت می گم که ممکنه کسی دایی کوچیکه رو نخره اونوقت بهش بربخوره!
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 12:19  توسط گاگول
|
می ریم و با عیدی های تربچه یه عالمه ازین حیوون های اسباب بازی می خریم. یه چن تایی هم از قبل داشته. همه رو می چینه کنار هم که باهاشون بازی کنه.
تربچه: مامان! ببینین٬ رنگ کرگدن قبلیم با این یکی فرق می کنه٬ ولی فیل ها رنگشون عین همه.
من: آفرین! البته فیل قبلیت رنگش یه خورده فرق داره ها٬ رنگش خاکستری روشنه.
تربچه: آره٬ ولی فیل جدیده ام خاکستری خاموشه!
+ نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 0:14  توسط گاگول
|
تربچه و فینگیل چونان همیشه فلفل رو تو بازی راه نمی دن و اون هم جیغش رفته هوا.
آقای خونه :" خب! فلفل! بیا بازی! من امروز فقط می خوام با فلفل بازی کنم. هیچ کس دیگه ای رو هم بازی نمی دم!"
بعد شروع می کنه با فلفل شوخی و بازی و این بار قهقهه ی فلفله که می ره هوا!
تربچه هم چند بار سعی می کنه خودش رو قاطی بازی کنه ولی آقای خونه مطلقا محلش نمی ذاره!
تربچه ( بعد از ناامیدی کامل از این که بتونه با باباش بازی کنه) : " بابا! دیگه بسه! پاشین برین سر درستون! استادتون دعواتون می کنه ها!!"
+ نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 2:13  توسط گاگول
|
دارم کامنت های پست قبل رو می خونم و می خندم.
تربچه: مامان! به چی می خندین؟
من: به این چیزایی که دوستام برام نوشتن
تربچه: چی نوشتن؟
من: مثلا نوشتن بابا چقد زیاد چایی می خورن!
تربچه انگار که کشف جدیدی کرده باشه: واقعا بابا خیلی زیاد چایی می خورن ها!
+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 1:16  توسط گاگول
|
آقای خونه توی بازی با موبایل می سوزه.
تربچه: هه هه! خیلی خوشم اومد سوختین
آقای خونه: آدم وقتی کسی رو دوست داره از سوختنش خوشحال نمی شه
تربچه: من خیلی هم شما رو دوست ندارم!
+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 2:11  توسط گاگول
|
تربچه : من تصمیم گرفتم برم عسل بیارم
مادرجان : عسل رو که زنبورها می سازن
تربچه: خب منم می رم از اونا می گیرم دیگه. بگم چطوری؟
مادرجان: بگو!
تربچه: می رم براشون لالایی می خونم٬ خوابشون که برد عسلشون رو ور می دارم میارم!
+ نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 2:35  توسط گاگول
|
فلفل اومده خونمون و داریم دور هم ماکارونی می خوریم. فلفل جان با تمام وجود رفته تو بشقاب ماکارونیش و داره یکی یکی ماکارونی ها رو با دست برمی داره و می ذاره تو دهنش. آقای خونه هم فرصت رو برای شکار لحظه ها مناسب می بینه و می ره دوربین رو میاره از اوضاع شلم شوربای غذاخوردن فلفل عکس بگیره. همین که فلفل دوربین رو می بینه ٬ با دست های چرب و چیلیش قاشق چنگال رو برمی داره و شروع می کنه با قاشق و چنگال غذاخوردن.
من: فلفل! با دست بخور که بابای تربچه ازت عکس بگیره دیگه
فلفل: نه! با دست نمی شه! دستم کثیف می شه!
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 11:36  توسط گاگول
|
مامان اینا تازه از مشهد اومدن و ما هم یه سر می ریم خونه شون ببینیمشون. هنوز پنج دقیقه نیست نشستیم که تربچه سرشو می ذاره در گوشم و می گه :"بهشون بگین اگه نمی خوان سوغاتی های ما رو بدن ٬ بریم خونه مون!"
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 0:40  توسط گاگول
|
تربچه و فلفل دارن با اسباب بازیها بازی می کنن و علی الظاهر در دنیای حیوانات پلاستیکی قیامت شده و بدین گونه پسر دسته ی گلمون داره برای فلفل مفهوم قیامت رو کاملا مبسوط توضیح می ده! یهو وسطش می گه : " می دونی؟ فقط خدا کنه تا قبل از این که من خواهر برادر دار بشم قیامت نشه!!"
+ نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1391ساعت 2:38  توسط گاگول
|
آقای خونه به تربچه قول می ده که بعد از کنکور دکترا ٬ سه روز فقط مال تربچه باشه و یه سره باهاش بازی کنه.
بعد از کنکور آقای خونه اومده و نشسته داره با تربچه با موبایل با هم بازی می کنن.
آقای خونه: به نظرم الان این بازیه رو بکنیم بهتره ها
تربچه: شما الان مال منین! هر بازیی رو که من بگم باید بکنین!
+ نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 3:40  توسط گاگول
|
آقای خونه : تربچه! می دونی که تا غذاتو نخوری نمی شه بری خونه ی فینگیل اینا!
تربچه: پس اصن یواشکی می رم خونه شون!
آقای خونه : اصلا حرف خوبی نزدی ها. من از کارهای یواشکی خوشم نمیاد. به نظرت خوبه من و مامان هم یه روز یواشکی بلند شیم بریم مسافرت٬ تو رو هم نبریم؟
تربچه: بی خود فقط خودتون رو اذیت می کنین٬ یه ساعت باید رانندگی کنین! من که مشکلی ندارم! می رم خونه ی دوستام!
+ احتمالا ظرف یکی دو روز آینده اینترنتمون قطع می شه و وصل شدن دوباره اش با خداست. سعیم رو می کنم که با دایال آپ، بیام و پست جدید بذارم، ولی اگه نشد گفتم بیخود خوشحال نشین! به احتمال قوی کماکان زنده ام!
+ نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 10:37  توسط گاگول
|
آقای خونه: گاگول! آرایش کردی؟
من: نه
آقای خونه: پس چرا اینقد خوشگلی الان؟!
و من کماکان متحیرم که الان باید احساس تعریف بهم دست بده یا توهین!!!
+ نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 11:1  توسط گاگول
|
بدانید و آگاه باشید که وقتی از یک دوست نه چندان صمیمی٬ هفت٬ هشت٬ ده تا اس ام اس با محتوای اجق وجق و یا خالی دریافت می نمایید٬ بغیر از این که هول نموده و فکر کنید حتما طرف توی مخمصه افتاده و نیاز به کمک فوری دارد٬ یک احتمال دیگر هم می رود و آن این که طرف یک عدد تربچه دارد که موبایل پدرش جزو اسباب بازیهای محبوبش طبقه بندی می شود. آره داداش! اینجوریاس!
+ نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت 8:31  توسط گاگول
|